تاريخ : جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ | 23:43 | نویسنده : مریم

روز ها سخت میگذزد

شب ها سخت تر

تنهایی در میانه ی دهه ی سوم زندگی شبیه کابوسیست ک نگران میشوی هرگز پایان نیابد

امید را گهگاه در دست ها میگیرم ولی چون پرنده ای چابک میپرد و می رود

ادامه دادن بسی سخت است

گهگاه با اضطرابی ناشناخته از خواب میپرم

و تقریبا هر روز خواب از دست رفتن عزیزی را میبینم

دنیا دارد تیره و تار میشود

و من به سختی ادامه میدهم